تبليغاتX
مکانیک دل

مکانیک دل

یک بغل تنهایی ودل تنگی

نمی داند دلم غم دارد امشب

نگاهم دائما نم دارد امشب

خدایا او نمی داند ولی دل،خیالش را برای عاشقی کم دارد امشب...

 

 

شبی از رفتنش با ماه گفتم

تمام قصه را با آه گفتم

خدایا او نمی داند ولی من،برایش تا سپیده گاه گفتم ...

 

 

نگاهش بر نگاهم خنده ای زد

سکوتش بر تمام زندگیم طعنه ای زد

خدایا او نمی داند که این عشق،چگونه آتشی همچون عطش بر تشنه ای زد

 

 

شبی سرد و من و تنهائی دل

 خداي من برای او که می دانم نمی داند دعا کردیم

خدا حافظ و تنها قطره اشكي را رها كرديم...

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت15:46توسط اسما | |

بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.comبهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar-20.com 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت13:55توسط اسما | |

ن روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....

مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...

به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...

با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!

نوشته های NSB عاشقانه و احساسی

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت6:44توسط اسما | |

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت6:43توسط اسما | |

   هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست   *   ببار ابر بهاری ببار کافی نیست 

 

   چنان به داغ تو یخ بسته باغ جان که اگر  *    هزار بار بیاید بهار کافی نیست

 

    به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند  *   برای کشتن حلاج دار کافی نیست 

 

    گل سپید به دشت سپید میروید  *   سپید بختی این روزگار کافی نیست

 

   خودت بخواه که این روزگاز سر برسد  *   دعای این همه چشم انتظار کافی نیست

25zjb42.gif

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت14:19توسط اسما | |

هوای دلم ابری است...

..

.

 

این شب ها

چشم های من خسته است

گاهی اشک ، گاهی انتظار

این سهم چشم های من است

...

..

.

این چند وقت هیچی ...

سکوت...

..

کلمات..

تا پشت لبهام میان و ..

سرد میشن..

یخ میزنن...

و دوباره فرو میرن..

و باز سکوت...

..

.

و اینک باران

بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

...

.

.

 

دلم دوتا کاج خیس خورده می خواد...

یکی برای من...

یکی برای تو...

.

.

 

مترسک ناز می کند

کلاغ ها فریاد می زنند

و من سکوت می کنم....

...

..

.

دلم می خواد بر گردم به عقب

به یکی از همون دو شنبه ها..

و آنقدر برات حرف بزنم...

تا از دستم خسته بشی...

..

.

.

حرفهام...

مثل سرب داغ...

به جای بیرون ریختن..

به هم میچسبن و ...

درونم را آتش میزنند....

..

.

.

 

دلم می خواد حرف بزنم...

تا ابد...

...

حرف...

..

.

فقط یرای تو...

..

.

در امتداد نگاه تو

لحظه های انتظار شکسته می شود

و بغض تنهایی من

مغلوب وجود تو می شود

.

.

 

حالا فهمیدی برای چی؟؟؟

...

.

.

پرم از رویای تو..

..

.

 

 

هوای دلم ابری است....

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت14:17توسط اسما | |

ميخوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه

     به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقايقه

    يه وقتی که من نبودم بی خبر از اينجا نری

    بدون يه خدافظی پر نزنی تنها نری

    يه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نميشه

     فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نميشه

    اگه بری شبا چشام يه لحظه ام خواب ندارن

    آسمونای آرزو يه قطره مهتاب ندارن

   راستی دلت مياد بری؟ بدون من بری سفر؟

   بدش فراموشم کنی برات بشم يه رهگذر؟

   اصلا بگو که دوست داری اينجور دوست داشته باشم؟

   اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم؟

   حتی اگه دلت نخواد اسم تو , تو قلب منه

    چهره ي تو يادم مياد وقتی که بارون ميزنه

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت21:27توسط اسما | |